تبليغاتX
دل گویه ها
دیشب با چند عاشق همنشین بودم و سخن از عشق رفت و حسین (ع) و کربلا و . .

شعری خوانده شد که مستقل از شاعر و مسلک و مرامش ، مناظره جالبی ست بین عقل و عشق و بسیار دلنشین

در زیر متن آنرا آوردم :

مثنوی عقل و عشق

 مرغ عشقم باز در پرواز شد

باب عشقم باز بر دل باز شد

 نغمه دیگر در این ره  ساز کرد

داستان عشق و عقل آغاز کرد

گوش جان بگشا گرت دل مرده نیست

حالت از سرمای هجر افسرده نیست

عشق و عقل عاشقان را گوش کن

حالشان را پیشوای هوش کن

عاشقی کاو را به جان زد برق عشق

جانش از پا تا به سر شد غرق عشق

عقل گوید زین خرابیها چه سود

عشق گوید تا شود کامل وجود

عقل گوید عاشقی دیوانگیست

عشق گوید عقل بر بیگانگیست

همچنین در کربلا سلطان عشق

چون روان گردید در میدان عشق

عقل آمد راه اورا سخت بست

عشق آمد از دو کونش رخت بست

عقل برهان گفت و استدلال یافت

عشق مستی کرد و استقلال یافت

عقل گفتا زین رهت مقصود چیست

عشق گفت این راه را مقصود نیست

عقل گفت از جوع طفلان و عطش

عشق گفت از وقت وصل و عیش خوش

عقل گفت از اهل بیت و راه شام

عشق گفت از صبح وصل و دور جام

عقل از زنجیر و آن بیمار گفت

عشق از سودای زلف یار گفت

عقل گفت از زینب و شهر دمشق

عشق گفت از شهریار شهر عشق

عقل گفتا از اسیری سر گذشت

عشق گفتا آبها از سر گذشت

عقل گفت از جان گذشتن خواریست

عشق گفتا ترک جان سرداریست

عقل گفت اینسان که جان را کرد خوار

عشق گفتا آنکه خواهد وصل یار

عقل گفتا چون کنی با این عیال

عشق گفت از جمله باید انفصال

عقل گفت از ملامت کن حذر

عشق گفتا  شو ملامت را سپر

عقل از اهل و عیالش بیم داد

عشق بر کف جامش از تسلیم داد

عقل گفتا رو برون زین کار زار

عشق گفت راهها را بست یار

عقل گفتا صلح کن با این سپاه

عشق گفتا جنگ ریزد زان نگاه

عقل گفت از فتنه بیزارست دوست

عشق گفت این فتنه ها از چشم اوست

عقل گفتا کن سلامت اختیار

عشق گفتا گر گذارد چشم یار

عقل گفتا محنت از هر سو رسید

عشق گفت آغوش بگشا کو رسید

عقل گفت از زخم بسیارم غمست

عشق گفت ار او نهد مرهم کمست

عقل آمد از در اصلاح خیر

عشق گفتا خیر و شرٌ نبود ز غیر

عقل  گفتا نیست شرٌ در فعل دوست

عشق گفتا نیست سرٌی جمله اوست

عقل گفت از نوک تیر و ناوکش

عشق گفت از غمزه های چابکش

عقل گفت از تشنه کامی و تبش

عشق گفت از لعل جانان بر لبش

عقل گفتا هوش بگشا بهر او

عشق گفت آغوش بگشا بهر او

عقل بنمودش شماتت های عام

عشق بستودش ز یار خوش کلام

عقل گفت از جور خصم غافلش

عشق گفت از لطف یار یکدلش

عقل محکم کرد بنیان قیاس

عشق بر هم ریخت بنیاد و اساس

عقل طرح هستی از لولاک ریخت

عشق بر چشم طرح خاک ریخت

عقل آمد از در تقوی و شرع

عشق در کوفت بیت اصل و فرع

عقل حرف از مصلحت گفت و مآل

عشق برد از مصلحت و قت و محال

عقل آوردش بهوش از بعد و قبل

عشق آوردش بجوش از بانگ قبل

عقل گفتا با بلا نتوان ستیز

عشق گقتا زین بلا نتوان گریز

عقل گفتا بر بلا کس رو نکرد

عشق گفتا غیر شیر و غیر مرد

عقل گفت از تن کجا سازی وطن

عشق گفت آنجا که نبود جان و تن

عقل تا میدید بهر او صلاح

عشق بردش سوی میدان ذوالجناح

باز آنجا عقل دست و پای کرد

بهر خویش اثبات عزم و رای کرد

گفت در جنگ عدو تاخیر کن

وصف خود را زآیت تطهیر کن

تا که بشناسدت این قوم دو دل

بل شوند از کرده خود منفعل

عشق گفتا زین شناسایی چه بود

من ترا نیکو شناسم ای ودود

جد تو بر ماسوا پیغمبر است

مادرت زهرا و بابت حیدر است

تو خود آن شاهی که در روز الست

حق به عشق خویش پیمان تو بست

مر ترا از ماسوا ممتاز کرد

باز بر دل عقده های راز کرد

عهد تو ثبت است در طومار عشق

عارف و معروف نبود یار عشق

تیغ برکش عهد را تکمیل کن

در فنای خویشتن تعجیل کن

گوش کن تا گویمت پیغام دوست

ای همام حق نشین بر بام دوست

نهی منکر گر خرد گوید درشت

تو نه فاروقی بیفکن سوی پشت

کرد مرآت ترا رخسار خویش

درد در مرات رویت ذات خویش

عشق با حسن تو از روی تو باخت

دل بخویش از وجه نیکوی تو باخت

نیست پیدا غیر او زآیینه است

کی دهد ره غیر را در سینه است

پای تا سر هیکلت مرات اوست

جزء جزئت آیت اثبات اوست

بر تن اندر جنگ پیراهن مپوش

در مقام وصل از  ما تن مپوش

پیرهن خود هم ترا از خون کند

وقت مرگ از پیکرت بیرون کنند

تا چنان کن دل بما واصل شود

هم تنت را کام جهان حاصل شود

گر تنت گردد لگد کوب ستور

باشد افزون لذت جان در حضور

از در دیگر درآمد باز عقل

تا کند او را بخود دمساز عقل

یکسر از منقول بر معقول رفت

عرض را بنهاد و سوی طول رفت

گفت گرت مظهر ذات الهی

در صفات ذات مرات الهی

اوست بی تبدیل  و بی تغییر هم

رتبه مظهر نگردد بیش و کم

خلقت اشیا بحق عاید نشد

رتبه ایی از بهر او زاید نشد

کی مقامی را ظهورش فاقد است

کز شهادت مر مقامش زائد است

ور نباشی مظهر ذات وجود

از شهادت می نیابی آن شهود

زآن که اشیا خود بترتیب حدود

جمله موجودند بر نفس وجود

عشق گفتا این دلیل فلسفی ست

در مقام ما دلایل منتفی ست

عقل گو کن تیغ برهان را غلاف

در مقام عاشقی حکمت مباف

مظهر حق خالق بیش و کمست

هر کمی از وی فزون در عالمست

زان مقاماتی که ذاتش مالک است

این مقام و این شهادت هم یکست

بهر عقل  است این اگر نه واصلی

نه مقامی داند و نه منزلی

عقل گفتا در دلایل خستگی ست

گر کمال عشق در وارستگی ست

زین مقامی هم که داری رسته شو

بی مقامی را یکی شایسته شو

جان مده بر باد و  حفظ خویش کن

ترک این هنگامه و تشویش کن

گر کمالست این تو بگذر از کمال

تا مجرد باشی از هجر و وصال

عشق گفتا این تجرد ای همام

میشود ثابت به حفظ این مقام

این مقام آخر مقام سالک است

بر مراتب های مادون مالک است

لیک عاشق زین مراتب مطلق است

نه به اخلاق و تقیه ملحق است

نه خبر دارد ز قید و بستگی

نه بود آگاه از وارستگی

بل عشیق از خلق و خالق فارغست

از تجرد وز علایق فارغست

بهر مفهوم است دین در سیر عشق

ورنه نبود عقل کامل غیر عشق

جون عشیق از جام وحدت مست شد

عقل با عشق آمد و همدست شد.

 

 

+ نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 15:11 توسط بهزاد |

حضرات پس از حمله به سفارت انگلستان اعلام کردند که این یک حرکت خود جوش بوده! و مردم ایران نیز از آن حمایت میکنند.خواستم به عنوان یک ایرانی ضمن اعلام انزجار از سیاستهای انگلستان در قبال کشورم در طول تاریخ

انزجارم رو از حرکت دانشجو نمایان در حمله به سفارت این کشور هم اعلام کنم

و

بگم که به هیچ عنوان ازش حمایت نمیکنم

کاری غیر مدنی تر و وحشیانه تر از این در قبال یک کشور خارجی که در کشور ما سفارت داره امکان پذیر نیست

واقعا شرم آور بود

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 23:2 توسط بهزاد |

 در حلقه دوستان سخنی رفت که حیفم امد این صفحه از آن محروم بماند:

                                         بسم الله الرحمن الرحیم

اهل عرفان حوادثی مانند عاشورا را در چارچوب عرفان نظری و عملی تفسیر میکنند که این نگرش نهضت حسینی زاییده عشق است .قهرمانان عاشورا عاشقان پاکباخته ایی بودند که به پیمان " الست " وفا کردند و عاشقانه به حق پیوستند وفانی شدند،بعبارت دیگر آنان سالکانی بودند که از مقام " سالک محب " به مقام" سالک محبوب " راه یافتند بنابراین حضرت حق آنان را به مقام فنا و نوشیدن باده وصل رساند و د ر اعلی علیین جایشان داد .

حضرت حق درتجلی اول که از عشق به تجلی ناشی شده بود به اعیان ثابته یقین بخشید سپس طلوع آفتاب عشق از سرچشمه قدس لاهوتی به جبروت و از جبروت به ملکوت و پس از آن به ناسوت رسید و امانتی که خداوند بر آسمانها و زمین عرضه داشت و هر یک از پذیرفتن آن سر باز زدند امانت عشق حضرت حق بود .این بار امانت را فقط انسان بدوش کشید

پرده ای کاندر برابر داشتند

وقت آمد پرده را برداشتند

ساقی ای با ساغری چون آفتاب

آمد و عشق اندر آن ساغر شراب

پس ندا دا د او نه پنهان ، برملا

کالصلا ای باده خواران الصلا

حبّذا زین می که هر کس مست اوست

خلقت اشیا مقام پست اوست

همه ذرات عالم عالی و دانی از آن مایه حیات نوش کردند ولی ساغر از می خالی نشد که حضرت ساقی ندا کرد :

مرد خواهم همتی عالی کند

ساغر می را زمی خالی کند

انبیا و اولیا را بانیاز

شد به ساغر گردن خواهش دراز

فقط انبیا و اولیا دیگرباره به ندای او لبیک گفتند ولی باز ساغر پر از می بود. ساقی بار دیگر حریفان را به نوشیدن فرا خواند :

باز ساقی گفت تا چند انتظار

ای حریف لاابالی سربرآر

اینبار شاه خوبان و مظلومان شجاع امام کائنات حسین بن علی (ع) به ندای ساقی لبیک گفت و ساغر را به تمامی نوشید

چون به موقع ساقیش درخواست کرد

پیر میخواران ز جا قد راست کرد

زینت افزای بساط نشاتین

سرور و سرخیل مخموران ، حسین

گفت آنکس را که میجویی ، منم

باده خواری را که میگویی، منم

شرطهایش را یکایک گوش کرد

ساغر می را تمامی نوش کرد

آنگاه حضرت وجه الله الاعظم  به مقام فنا و بقا رسید و ساقی تشنگان گردیدتا آنجا که خود فانی میشود و اصحاب خویش را نیز به آتش عشق الهی میسوزاند . در این منطق از عواطف ساده و بحثهای اجتماعی و تاریخی و فقهی خبری نیست. شرح عاشورا به زبان عشق است و در این نگرش حضرت علی اکبر (ع) تشنه است ولی نه تشنه آب بلکه تشنه باده عشق است آنهم از دست پیر میکده عشق  . حضرت ابا عبدالله در پاسخ به درخواست آب ،از جانب پیامبر اکرم  انگشتر خود را بر زبان علی اکبر می نهد اما این انگشتر مهر نهادن بر زبان اوست تا اسراراهل دل را فاش نسازد.در این منطق عقیله وحی زینب کبری سلام الله علیها بیهوش شده و نقش بر زمین میگردد ولی این بیهوشی از شدت جلوه نور حضرت حق بودکه  از مظهر حق تابیدن گرفت

آفتابی کرد در زینب ظهور

ذره ایی از آتش وادی طور

شد عیان در طور جانش آتشی

خرّ موسی صعقا زان آیتی

طلعت جان را به چشم جسم دید

در سراپای مسمّی اسم دید

دید تابی در خود و بیتاب شد

دیده خورشید بین برآب شد

از رکاب ای شهسوار حق پرست

پای خالی کن که زینب رفت ز دست

به این اعتبار در طریقت عرفانی آنچه که از حادثه عاشورا از عشق تهی باشد تحریف شده است که خواجه شیراز هم میفرماید :" آری آری سخن عشق نشانی دارد "

در این صورت حدیث عاشورا حدیث عشق است پس میگوییم زبانی برای شرح عاشورا بهتر  و نیرومند تر از عشق نیست.البته تردیدی نیست که زبان این حادثه زبان دل است ولی باید توجه داشت که عرفان مبتنی بر کتاب و سنت  با فقه و حماسه و اجتماع آمیخته است پس به اسرار عرفانی حادثه پرداختن و ابعاد دیگر را نادیده گرفتن به سیمای کامل این واقعه ضربه میزند زیرا نهضت امام حسین (ع) میخواهد برای همگان اسوه و مایه هدایت و صراط عبودیت باشد پس اگر تنها به بعد اسرار عرفانی توجه شود صرفا به اهل عرفان اختصاص مییابد ، در صورتیکه این واقعه مانند قرآن  "هدی للعالمین " است.با چنین استدلالی میباید به چهار شیوه دیگر خصوصا روش فقهی در شناخت نهضت حسینی توجه داشت.البته از مقایسه شیوه های چهار گانه با یکدیگر بدست میاید که مقام عشق را درگهی بسی بالاتر از عقل است.

اصحاب و خاندان امام حسین (ع) چنان به امامشان عشق میورزیدند که شهادت در رکاب او را بزرگترین سعادت میدانستند.بدیهیست که چنین عشق و ارادتی به محبوب ، صفات او را در محب منعکس میکند.آری چنان که کوه مغناطیس بر اثر تماس با آهن آنرا به آهنربا تبدیل میکند رابطه با اولیای خدا نیز وجود آدمی را به انسانی کامل تبدیل میکند.

مانیز باید امروز که در عصر پربرکت و نعمت امامت حضرت صاحب الامر والزمان  حجه بن الحسن العسکری واقع هستیم چنان زندگی کنیم که در عشق حضرتش بال هر دلبستگی و پر تعلقات را بسوزانیم تا صاحب نفس مطمئنه شده ندای "فادخلی فی عبادی "بشنویم و قدم در حریم  مظاهر تمام و کمال  عبودیت که فقط ائمه طاهرین هستند بنهیم و شایسته  " وادخلی جنتی "  شده بار دیگر ازملک پران شویم.

ساکنم بر در میخانه که میخانه از اوست

میخورم باده که هم باده و پیمانه از اوست

گر به مسجد کشدم زاهد و در دیر کشیش

چه تفاوت کند این خانه و آن خانه از اوست

خویش و بیگانه اگر رحمت و زحمت دهدم

رحمت خویش ازو زحمت بیگانه ازاوست

روزگاری ست که در گوشه ویرانه دل

کرده ام جای که این گوشه ویرانه ازاوست

نیم آدم گر از آن دانه گندم نخورم

من از او ،دانه از او ،خوردن ازاو،دانه ازاوست

سنگ زد غافل اگر بردل دیوانه ما

سنگ از او غافل از او وین دل دیوانه از اوست

گرچه جانانه در این شهر بسی هست ولی

اوست جانانه من کین همه جانانه ازاوست

کشتن نفس نه از همت مردانه اوست

بس کن ای عقل که این همت مردانه از اوست

گرچه دانم همه افسانه بود قصه عشق

شرح افسانه کنم کین همه افسانه از اوست

میشود ذات عدم لایق گفتار فواد

ما از اوییم و خود این دفتر فرزانه از اوست

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 1:31 توسط بهزاد |

حامد و چن تا از دوستای خوبم بارها بهم گفتن چرا نمینویسی

گفتم ترجیح میدم با توجه به اتفاقای اخیر چیزی ننویسم

حرفای زیادی در مورد مهرافرین و چرایی بیرون اومدنم از اونجا دارم که ترجیح میدم در موردش سکوت کنم

فقط به جمله ایی رو که وحید عزیز روی پروفایل گوگلش گذاشته بازگومیکنم که:

یه پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایانه

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 21:55 توسط بهزاد |

دلم تنگه دلم تنگه دلم تنگ

تمام سینه ها همچون دل سنگ

زمستان سردو پاییزم پر از رنگ

از او خواهم دلی بیرنگ بیرنگ

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 22:55 توسط بهزاد |

آتشی در خرقه زهد و ریا در میزنم

امشب و هر شب به خاک میکده سر میزنم

خسته از دنیا و مافیهای آن

با می مولا علی سوی خدا پر میزنم

"بهزاد" 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 11:52 توسط بهزاد |

مست صهبای الَستم ساقیا

من دگر از جان گسستم ساقیا

دست من گیر و خراباتیم کن

من که مست و می پرستم ساقیا

"بهزاد"

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 0:6 توسط بهزاد |

سفر در رکاب جنون میکنم

به شبها غمت را فزون میکنم

به هردو سرای بقا و فنا 

به نامت ز تن جان برون میکنم

"بهزاد"

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 15:23 توسط بهزاد |

 

خاطرات كودكي زيباترند
يادگاران كهن مانا ترند
درسهاي سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود
درس پند آموز روباه وکلاغ
روبه مكارو دزد دشت وباغ

روز مهماني كوكب خانم است
سفره پر از بوي نان گندم است

كاكلي گنجشككي با هوش بود
فيل ناداني برايش موش بود
با وجود سوز وسرماي شديد
ريز علي پيراهن از تن ميدريد

تا درون نيمكت جا ميشديم
ما پرازتصميم كبري ميشديم
پاك كن هايي زپاكي داشتيم
يك تراش سرخ لاكي داشتيم

كيفمان چفتي به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هايش درد داشت
گرمي دستان ما از آه بود
برگ دفترها به رنگ كاه بود

مانده در گوشم صدايي چون تگرگ
خش خش جارو ي  با پا روي برگ
همكلاسيهاي من يادم كنيد
بازهم در كوچه فريادم كنيد

همكلاسيهاي درد ورنج وكار
بچه هاي جامه هاي وصله دار
بچه هاي دكه خوراك سرد
كودكان كوچه اما مرد مرد
كاش هرگز زنگ تفريحي نبود
جمع بودن بودوتفريقي نبود
كاش ميشد باز كوچك ميشديم
لا اقل يك روز كودك ميشديم

ياد آن آموزگار ساده پوش
ياد آن گچها كه بودش روي دوش
اي معلم ياد وهم نامت بخير
ياد درس آب وبابايت بخير
اي دبستاني ترين احساس من بازگرد اين مشقها را خط بزن
اي دبستاني ترين احساس من بازگرد اين مشقها را خط بزن

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 10:13 توسط بهزاد |

چشمهایم مال تو

هرقدر که میخواهی ،بگریانشان ،بخونشان بنشان

اما

هرگز مپسند که حتی بقدر پلک برهم زدنی

آسمان چشمانت را ابری ببینم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 0:31 توسط بهزاد |

قرارمان فصل انگور

شراب که شدم بیا

تو جام بیاور و من ، جان .  ..

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 11:28 توسط بهزاد |

ای دبستانی ترین احساس من

باز گرد این مشقها را خط بزن

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390ساعت 21:41 توسط بهزاد |

نسیم عصرگاهی در زلف یونجه زار پیچیده است

و

نگاهی به اشک شُسته

غروب خورشید را به نظّاره در نشسته است

تا کی باران رحمتش باریدن آغازد

این خاک تفته را

+ نوشته شده در شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 11:13 توسط بهزاد |

قبلا این متن رو خونده بودم برام جالب بود .اینجا میذارمش تا بمونه و شما هم تجدید خاطره کرده باشین

شما یادتون نمیاد، اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم، بعد با خودکار
بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم .. مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون
می پرسید ساعت چنده، ذوق مرگ می شدیم

شما یادتون نمیاد، وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو
بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم

شما یادتون نمیاد، یک مدت مد شده بود دخترا از اون چکمه لاستیکی صورتیا
می پوشیدن که دورش پشمالوهای سفید داره !

شما یادتون نمیاد، تیتراژ شروع برنامه کودک: اون بچه هه که دستشو میذاشت
پشتش و ناراحت بود و هی راه میرفت، یه دفعه پرده کنار میرفت و مینوشت
برنامه کودک و نوجوان با آهنگ وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وگ
وگ، وگ...

شما یادتون نمیاد که کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال یک و کانال دو

شما یادتون نمیاد، دوست داشتیم مبصر صف بشیم تا پای بچه ها رو سر صف جفت کنیم


شما یادتون نمیاد، عیدا میرفتیم خرید عید، میگفتن کدوم کفشو میخوای چه
ذوقی میکردیم که قراره کفشمونو انتخاب کنیم))) کفش تق تقی هم فقط واسه
عیدا بود

شما یادتون نمیاد، مقنعه چونه دار میکردن سر کوچولومون که هی کلمون
بِخاره، بعد پشتشم کش داشت که چونش نچرخه بیاد رو گوشمون ))

شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم وقتی میبردنمون پارک، میرفتیم مثل مظلوما
می چسبیدیم به میله ی کنار تاب، همچین ملتمسانه به اونیکه سوار تاب بود
نگاه میکردیم، که دلش بسوزه پیاده شه ما سوار شیم، بعدش که نوبت خودمون
میشد، دیگه عمرا پیاده می شدیم

شما یادتون نمیاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد
با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره
می کرد یا سیاه و کثیف می شد.

شما یادتون نمیاد، وقتی مشق مینوشتیم پاک کن رو تو دستمون نگه میداشتیم،
بعد عرق میکرد، بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه میشد و جاش میموند،
دیگه هر کار میکردیم نمیرفت، آخر سر مجبور میشدیم سر پاک کن آب دهن
بمالیم، بعد تا میخواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد، میدیدیم دفترمون رو
سوراخ کرده

 

شما یادتون نمیاد: از جلو نظااااااااااااااااام ...
شما یادتون نمیاد، اون قدیما هر روزی که ورزش داشتیم با لباس ورزشی می
رفتیم مدرسه... احساس پادشاهی می کردیم که ما امروز ورزش داریم، دلتون
بسوزه

شما یادتون نمیاد، سر صف پاهامونو 180 درجه باز می کردیم تا واسه رفیق
فابریکمون جا بگیریم

 

شما یادتون نمیاد: آن مان نماران، تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی

 


شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشي مي كشيديم.
بعد تند برگ ميزديم ميشد انيميشن

 

شما یادتون نمیاد، صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم، به خاطر اینکه
برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود، ولی سمت چپی ها نو بود

 


شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون
کجاست، اونا یه درس از ما عقب تر باشن

 

شما یادتون نمیاد، برای درس علوم لوبیا لای دستمال سبز میکردیم و میبردیم
سر کلاس پز میدادیم

 

شما یادتون نمیاد، با آب قند اشباع شده و یک نخ، نبات درست میکردیم میبردیم مدرسه


شما یادتون نمیاد، تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا میکردیم تا خود مدرسه
شوتش میکردیم

 


شما یادتون نمیاد: دفتر پرورشی با اون نقاشی ها و تزئینات خز و خیل :دی

 


شما یادتون نمیاد، یه زمانی به دوستمون که میرسیدیم دستمون رو دراز
میکردیم که مثلا میخوایم دست بدیم، بعد اون واقعا دستش رو دراز میکرد که
دست بده، بعد ما یهو بصورت ضربتی دستمون رو پس میکشیدیم و میگفتیم: یه
بچه ی این قدی ندیدی؟؟ (قد بچه رو با دست نشون میدادیم) و بعد کرکر
میخندیدیم که کنفش کردیم

 

شما یادتون نمیاد تو دبستان وقتی مشقامونو ننوشته بودیم معلم که میومد
بالا سرمون الکی تو کیفمونو می گشتیم میگفتیم خانوم دفترمونو جا
گذاشتیم!!

 

شما یادتون نمیاد افسانه توشی شان رو!!

 


شما یادتون نمیاد: چی شده ای باغ امید، کارت به اینجا کشید؟؟ دیدم اجاق
خاموشه، کتری چایی روشه، تا کبریتو کشیدم، دیگه هیچی ندیدم

 

شما یادتون نمیاد: شد جمهوری اسلامی به پا، که هم دین دهد هم دنیا به ما،
از انقلاب ایران دگر، کاخ ستم گشته زیر و زبر...!!

 

شما یادتون نمیاد، برگه های امتحانی بزرگی که سر برگشون آبی رنگ بود و
بالای صفحه یه "برگه امتحان" گنده نوشته بودن

 


شما یادتون نمیاد: زندگی منشوری است در حرکت دوار ، منشوری که پرتو
پرشکوه خلقت با رنگهای بدیع و دلفریبش آنرا دوست داشتنی، خیال انگیز و
پرشور ساخته است. این مجموعه دریچه ایست به سوی..... (دیری دیری
ریییییینگ) : داااااستانِ زندگی ی ی ی (تیتراژ سریال هانیکو)

شما یادتون نمیاد: یک تکه ابر بودیم، بر سینه ی آسمان، یک ابر خسته ی
سرد، یک ابر پر ز باران

شما یادتون نمیاد، چیپس استقلال رو از همونایی که تو یه نایلون شفاف دراز
بود و بالاش هم یه مقوا منگنه شده بود، چقدرم شور بود ولی خیلی حال میداد

شما یادتون نمیاد، با آب و مایع ظرفشویی کف درست میکردیم، تو لوله خالی
خودکار بیک فوت میکردیم تا حباب درست بشه

شما یادتون نمیاد، هر روز صبح که پا میشدیم بریم مدرسه ساعت 6:40 تا 7
صبح، رادیو برنامه "بچه های انقلاب" رو پخش میکرد و ما همزمان باهاش
صبحانه میخوردیم

شما یادتون نمیاد: به نام الله پاسدار حرمت خون شهدا، شهدایی که با خون
خود درخت اسلام را آبیاری کردند. این مقدمه همه انشاهامون بود

شما یادتون نمیاد، توی خاله بازی یه نوع کیک درست میکردیم به اینصورت که
بیسکوییت رو توی کاسه خورد میکردیم و روش آب میریختیم، اییییی الان فکرشو
میکنم خیلی مزخرف بود چه جوری میخوردیم ما )))

شما یادتون نمیاد: انگشتر فیروزه، خدا کنه بسوزه !

شما یادتون نمیاد، اون موقعها یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم، رو
در مینوشتن: آمدیم منزل، تشریف نداشتید!!


شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم به آهنگها و شعرها گوش میدادیم و بعضی ها
رو اشتباهی میشنیدیم و نمی فهمیدیم منظورش چیه، بعد همونطوری غلط غولوط
حفظ میکردیم

شما یادتون نمیاد، خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از نیشابور برن
کازرون، تو کتاب تعلیمات اجتماعی

شما یادتون نمیاد: دختره اینجا نشسته گریه می کنه زاری میکنه از برای من
یکی رو بزن!! یه نفر هم مینشست اون وسط توی دایره، الکی صدای گریه کردن
درمیآورد

شما یادتون نمیاد، با مدادتراش و آب پوست پرتقال، تارعنکبوت درست می کردیم

شما یادتون نمیاد، تابستونا که هوا خیلی گرم بود، ظهرا میرفتیم با گوله
های آسفالت تو خیابون بازی میکردیم!! بعضی وقتا هم اونها رو میکندیم
میچسبوندیم رو زنگ خونه ها و فرار میکردیم

شما یادتون نمیاد، وقتی دبستانی بودیم قلکهای پلاستیکی سبز بدرنگ یا
نارنجی به شکل تانک یا نارنجک بهمون می دادند تا پر از پولهای خرد دو
زاری پنج زاری و یک تومنی دوتومنی بکنیم که برای کمک به رزمندگان جبهه ها
بفرستند

شما یادتون نمیاد، همسایه ها تو حیاط جمع می شدن رب گوجه می پختن. بوی
گوجه فرنگی پخته شده اشتهابرانگیز بود، اما وقتی می چشیدیم خوشمون
نمیومد، مزه گوجه گندیده میداد

شما یادتون نمیاد، تو کلاس وقتی درس تموم میشد و وقت اضافه میآوردیم، تا
زنگ بخوره این بازی رو میکردیم که یکی از کلاس میرفت بیرون، بعد بچه های
تو کلاس یک چیزی رو انتخاب میکردند، اونکه وارد میشد، هرچقدر که به اون
چیز نزدیک تر میشد، محکمتر رو میز میکوبیدیم

شما یادتون نمیاد، دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش،
میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم :دی

شما یادتون نمیاد، خانم خامنه ای (مجری برنامه کودک شبکه یک رو) با اون
صورت صاف و صدای شمرده شمرده ش

شما یادتون نمیاد: سه بار پشت سر هم بگو: گاز دوغ دار، دوغ گازدار!! یا
چایی داغه، دایی چاقه

شما یادتون نمیاد، صفحه های خوشنویسی تو کتاب فارسی سال سوم رو

شما یادتون نمیاد، قبل از برنامه کودک که ساعت پنج بعدازظهر شروع میشد،
اول بیست دقیقه عکس یک گل رز بود با آهنگ باخ،،، بعد اسامی گمشدگان بود
با عکساشون.. که وحشتی توی دلمون مینداخت که این بچها چه بلایی سرشون
اومده؟؟ آخر برنامه هم نقاشیهای فرستاده شده بود که همّش رنگپریده بود و
معلوم نبود چی کشیدند.
تازه نقاشیها رو یک نفر با دست میگرفت جلوی دوربین، دستش هم هی میلرزید!!
آخرش هم: تهران ولیعصر خیابان جام جم ساختمان تولید طبقه دوم، گروه کودک و نوجوان

شما یادتون نمیاد، یه برنامه بود به اسم بچه هااااا مواظبببببب
باشییییییددددد (مثلا صداش قرار بود طنین وحشتناکی داشته باشه! بعد همیشه
یه بلاهایی که سر بچه ها اومده بود رو نشون میداد، من هنوز وحشت چرخ گوشت
تو دلمه. یه گوله ی آتیش کارتونی هم بود که هی این طرف اون طرف میپرید و
میگفت:
آتیش آتیشم، آتیش آتیشم، اینجا رو آتیششش میزنم، اونجا رو آتیششش میزنم،
همه جا رو آتیششش میزنم

شما یادتون نمیاد، قرآن خوندن و شعار هفته (ته کتاب قرآن) سر صف نوبتی
بود برای هر کلاس، بعد هر کس میومد سر صف مثلا میخواست با صوت بخونه
میگفت: بییییسمیلّـــَهی یُررررحمـــَنی یُرررررحییییییم

شما یادتون نمیاد، اون موقعی که شلوار مکانیک مد شده بود و همه پسرا میپوشیدن

شما یادتون نمیاد: بااااااا اجازه ی صابخونه (سر اکبر عبدی از دیوار میومد بالا)

شما یادتون نمیاد: تو دبستان سر کلاس وقتی گچ تموم میشد، خدا خدا میکردیم
معلم به ما بگه بریم از دفتر گچ بیاریم
همیشه هم گچ های رنگی زیر دست معلم زود میشکست، بعدم صدای ناهنجار کشیده
شدن ناخن روی تخته سیاه

شما یادتون نمیاد، یکی از بازی محبوب بچگیمون کارت جمع کردن بود، با عکس
و اسم و مشخصات ماشین یا موتور یا فوتبالیستها، یا ضرب المثل یا چیستان
...

شما یادتون نمیاد، قدیما تلویزیون که کنترل نداشت، یکی مجبور بود پایین
تلویزیون بخوابه با پاش کانالها رو عوض کنه

شما یادتون نمیاد: گل گل گل اومد کدوم گل؟ همون که رنگارنگاره برای
شاپرکها یه خونه قشنگه. کدوم کدوم شاپرک؟؟ همون که روی بالش خالهای سرخ و
زرده، با بالهای قشنگش میره و برمیگرده، میره و برمیگرده.. شاپرك خسته
ميشه... بالهاشو زود ميبنده... روي گلها ميشينه... شعر ميخونه، ميخنده

شما یادتون نمیاد، اون مسلسل های پلاستیکی سیاه رو که وقتی ماشه اش رو
میکشیدی ترررررررررررررترررررررررر ررر صدا میداد

شما یادتون نمیاد، خط فاصله هایی که بین کلمه هامون میذاشتیم یا با مداد
قرمز بود یا وقتی خیلی میخواستیم خاص باشه ستاره می کشیدیم :دی

شما یادتون نمیاد: من کارم، مــــــــــَن کارم. بازو و نیرو دارم، هر
چیزی رو میسازم، از تنبلی بیزارم، از تنبلی بیزارم. بعد اون یکی میگفت:
اسم من، اندیشه ه ه ه ه ه، به کار میگم همیشه، بی کار و بی اندیشه، چیزی
درست نمیشه، چیزی درست نمیشه

شما یادتون نمیاد: علامتی که هم اکنون میشنوید اعلام وضعیت قرمز است...
قیییییییییییییییییییییییی یییییییییژژژژژژژ. و بعد بدو بدو رفتن تو
سنگر، کیسه های شن پشت پنجره های شیشه ای، چسبهایی که به شیشه ها زده
بودیم، صدای موشکباران، قطع شدن برق، و تاریکی مطلق، و بعد حتی اگه یک
نفر یک سیگار روشن میکرد از همه طرف صدا بلند میشد: خامووووووش کن!!!
خامووووووش کن!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 9:49 توسط بهزاد |

این روزا هم میگذره روزی

بدون تو ، بدون من ، بدون تو

همه شبها همه روزا چه دلتنگم

بدون ما ، بدون من، بدون تو

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 12:21 توسط بهزاد |

چشم می دوزم خیره به جاده های دنیا

همگی به سینه تو ختم میشوند

هر سینه را راهیست به سینه تو

راه شیری مُشتی ست نمونه خروار

+ نوشته شده در شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 20:55 توسط بهزاد |

 
سر اومد زمستون
شکفته بهارون
گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون
گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون
کوه‌ها لاله‌زارن
...لاله‌ها بیدارن
تو کوه‌ها دارن گـل گـل گـل آفتابو می‌کارن
تو کوه‌ها دارن گـل گـل گـل آفتابو می‌کارن
توی کوهستون
دلش بیداره
تفنگ و گل و گندم
داره می‌یاره
توی سینه‌اش جان جان جان
توی سینه‌اش جان جان جان
یه جنگل ستاره داره
جان جان
یه جنگل ستاره داره
سر اومد زمستون
شکفته بهارون
گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون
گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون
لبش خندهٔ نور
دلش شعلهٔ شور
صداش چشمه و
یادش، آهوی جنگل دور
توی کوهستون
دلش بیداره
تفنگ و گل و گندم
داره می‌یاره
توی سینه‌اش جان جان جان
توی سینه‌اش جان جان جان
یه جنگل ستاره داره
جان جان
یه جنگل ستاره داره
+ نوشته شده در شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 0:9 توسط بهزاد |

کرانی    ندارد    بیابان     ما               قراری  ندارد   دل  و  جان  ما
جهان در جهان نقش و صورت گرفت     کدامست از این نقش ها آن ما
چو   در  ره ببینی  بریده   سری          که غلطان رود سوی میدان ما
از او  پرس   از او   پرس  اسرار ما       کز  او  بشنوی  سرّ  پنهان  ما
چه بودی که یک گوش پیدا شدی        حریف  زبان های   مرغان   ما
چه بودی که یک مرغ پران شدی         بَرو  طوق  سرّ  سلیمان     ما
چه گویم چه دانم که این داستان        فزونست   از  حد  و  امکان  ما
چگونه  زنم  دم که هر دم به دم          پریشانترست   این  پریشان ما 
از این داستان بگذر از من مپرس         که درهم شکستست دستان ما

"غزلیات شمس"

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 9:29 توسط بهزاد |

پیچک تمنایم بر بالابند بی مثال محبتت تکیه کرده است

بی نصیبش مدار

***********

دیگر چتری برنخواهم داشت ـ ناخواسته ـ

تا باران رحمتت خیس خیسم کند

در این خشکسال عشق و وانفسای عقل

**********

زورق شکسته ی دل را به چراغی امید نیست، در این طوفان دهشت فزا

جز وعده ات

که فرمودی :

یجعل لکم نورا" تمشون به *

 

*  یا ایهاالذین أمنوا اتقوا الله و أمنوا برسوله یوءتکم کفلین من رحمته و یجعل لکم نورا" تمشون به و یغفرلکم و الله غفور رحیم

                                    سوره حدید ـ آیه ۲۷

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 12:53 توسط بهزاد |

من و توئی نکن که من

کسی بجز تو نیستم

+ نوشته شده در جمعه ششم اسفند 1389ساعت 15:15 توسط بهزاد |